ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

1 ماهگی

سلام به ابوالفضلم، پسرم، کسیکه یک ماه تو بغلمه، کسیکه یک ماه عاشق ترم کرده، کسیکه یک ماه پروانه ام کرده، کسیکه یک ماهه مادرم کرده... عزیز دلم، روحم، خیلی خوشحالم که یک ماه در کنارمون بودی، امیدوارم که سالهای سال در کنار هم باشیم و امید زندگیمون باشی، زندگیمون رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته، با هر نفست نفس می کشم، با هر گریه ت گریه می کنم، با هر لبخندت لبخند می زنم، با هر نگاهت عاشقتر می شم، عزیزم ممنونم که پیشمون اومدی، ممنونم که ما رو لایق مادر شدن و پدر شدن دونستی، ممنونم که پسرمون شدی... یک ماهگیت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککک... ...
14 شهريور 1390

عسل شدی...

امروز بعد از مدتها رفتی حموم... دست مامانی درد نکنه... اینم یه عکست بعد از حموم... ...
14 شهريور 1390

از راه دور اومدم...

مامانی(مامانم) برات یه داستان درست کرده، با صدای بچه گونه، میگه که از راه دور اومدی، واسه همین اینقدر خسته ای که اینطوری می خوابی، خاله مریم هم با این داستان کلی حال میکنه... اینم عکسی که این خستگیتو نشون میده... ...
12 شهريور 1390

هپلیه مامان...

د کتر گفته تا 5 روز حمومت نکنیم تا محل ختنه کاملا خوب بشه، حالا شدی یه پا هپلی واسه خودت مامانیه من... ...
10 شهريور 1390

سربازی و ...

مامان بزرگم همیشه به مامانم می گفت که تا وقتی پسرهات سربازی نرفتن مادر نشدی(آخه یکی از عموهام در دوران جنگ سرباز بود و خیلی به مامان بزرگم سخت گذشته بود)... حالا من می گم تا وقتی که پسرم و ختنه نکرده بودیم مادر نشده بودم... خیلی سخت بود... خدا رو شکر هفتم شهریور، روز دوشنبه،ساعت 2:30، وقتی 23 روزه بودی ختنه شدی... به قول بابامحسن مسلمون شدی... حالا من به رابطه ی ژرف سربازی و ختنه پی بردم!!! ...
10 شهريور 1390

سکسکه...

قبلا که سکسکه می کردی دوست داشتی رو زمین بزارمت و اینور اونور و نگاه کنی، جدیدا انگار از سکسکه ی خودت کلافه می شی، دوست داری زودتر تموم شه، متعجب می شی و ترجیح می دی بهت شیر بدم...اینم آخرین عکس از سکسکه ...توی این عکس شواهد نشون می ده که چقدر کلافه و متعجبی...   ...
10 شهريور 1390

دوقلوها...

هفتم شهریور یه خوابه عجیب دیدم، دو تا گل پسر با هم، تصورش هم وحشتناکه، کم آورده بودم، همش در حال شیر دادن بودم، مسئولیت دوبله شده بود... بابا که برای خداحافظی اومد بالای سرم، به تو اشاره کردم و گفتم این کدومشونه؟! بابا هم متعجب گفت این ابوالفضله...بیدار که شدم دیدم چقدر کارم کم شده... اینم عکسی از دوقلوها که تو خوابم با همین لباس بودن و فقط مدل موهاشون کمی با هم متفاوت بود و مثلا می تونستم از هم تشخیصشون بدم...   ...
10 شهريور 1390